تبليغاتX
نیلوفر عاشق
نیلوفر عاشق
شب
در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده ميگويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

***

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگار و هم آغوشي

***

مي خواهمش در اين شب تنهايي

با ديدگان گمشده در ديدار

بادرد، درد ساكت زيبايي

سرشار،از تمامي خود سرشار

***

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد،پيچد سخت

آن بازوان گرم وتوانا را

***

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوسها را...

                                          فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 13:4 |
تو بهاري؟
توگل سرخ منی

       توگل یاسمنی    

              تو چنان شبنم پاک سحری         

                      نه از آن پاکتری...               

تو بهاری،نه!

        بهاران از توست...      

              ازتو میگیرد وام        

                       هر بهار این همه زیبایی را!            

                               هوس باغ و بهارانم نیست                   

                                        ای بهین باغ وبهارانم تو!...      


|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 15:45 |
دریا دلی شاید...

برهنه٬  جایی نزدیک آب کمرت را برسان به شن ها و چشمهایت را ببند ...

 یک بار هم که شده جایی بخواب که آب برود زیرت ...!

 چشمهایت را که بستی٬ سرت را بسپار به سرگیجه و گوشهایت را بدوز به صدای موج .. .

آب می رود زیرت و قاعده اش این است که هر بار بر می گردد٬ بگذاری تکه از وجودت را ببرد .. 


تکه از دلت را ..


دریا دلی
شاید
همین باشد ...

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 17:27 |
آدم يا نوح يا حوا؟
به عقب که بر میگردم به نوح میرسم!

با آن کشتیش...!

با كساني كه مثلا همه شان خوب بودند!

آدم ها و حواهاي باقي مانده...

آدم ها و حواهاي خوب!

با ايمان!

كه دزدي نميكردند!

كسي را نميكشتند!

نمي جنگيدند!

.

.

.

ما هم از نسل همان هاييم ديگر !

نه؟

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 13:28 |
نکته ها عشق...

1.دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو ،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

2.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3.اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را نگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگذ به او نخواهی رسید.

6.هرگز لبخند را ترک نکن ،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود.

7.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8.هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،

نگذران.

9.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی.

10.به چیزی که گذشت غم نخور ،به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن.

11.همیشه افرادی هستند که ترا می آزارند.با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش ،به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی،قبل از اینکه کس دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تورا بشناسد.

13.زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 13:30 |

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد.

 اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت.

هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

 بعد از يک ماه پسرک مرد...

 وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد...

 ميدوني چرا گريه ميکرد؟

چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 13:14 |
I LOVE YOU
I LOVE YOU

دوستت دارم
 
Sometimes it takes being hurt

گاه باید به او اسیب رسد

For people to be more sensitive to feeling

تا با احساس تر شود

Sometimes it takes doubt

گاه باید در شک و تردید باشد

For people to trust one another

تا به دیگری اطمینان کند

Sometimes it takes seclusion

گاه باید در گوشه ای تنها بماند

For people to find out who they really are

تا واقعیت وجود خود را بشناسد
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 9:31 |
من پسرک عاشق را می شناسم که...

من
پسرک عاشقی را می شناسم
که در آغوشم آرام می گیرد
در خیالم زندگی میکند
در دستانم گل می گذارد
و بر تمامیت من بوسه می زند...
چشم هایش که بی تردید و شفاف
نگاهم کرده است ساعت ها
بر جای جای روحم
آواز سر داده اند
ومن
سرشارم از او
خالی شده ام ز خود
ز پوچی
ز تنهایی
سروده است مرا

چه نرم
و چه نازک
و من
دخترکی میشوم
در دستان نوازشگر او
می سراید مرا
می نوازد مرا
می نشاند مرا
در عمیق ترین زوایای ذهنم
آنجا که دیگر
من هستم و او...

                                          امروز تولدته

                                                           مبارک

                                                                   کاش پیشت بودم...!

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 10:23 |
فاصله

 

دور از تو بوی یک کلام عاشقانه نیست

نای و نوای خواندن شعر و ترانه نیست

سرمست در کنار تو اما چو میروی

آن ناز و عشوه های همه دخترانه نیست

 

تنها دلیل شعر و غزل های من تویی

دور از تو یک دلیل و فقط یک بهانه نیست

 

اینجا ستاره های خدا هم غریبه اند

نوری که می دهند دگر شاعرانه نیست

آنجا چگونه است؟نگو شاد و سرخوشی

احساس می کنم که ز شادی نشانه نیست

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 13:58 |
پدر ، مادر، ما متهمیم!
خانم ها!

 آقایان!

 همین دختر وپسر شما که متهمشان میکنید به فساد و انحراف فکری یعنی به اندازه شما حقیقت را نمی توانند بفهمند؟

 من دختر تو بودم!

 راه هايي كه به من نشان دادي ، شكل زندگي كه به من ارائه كردي،‌اين است:

نرو ، نكن، نبين، نگو ، نفهم، احساس نكن، ننويس،نخوان،نه نه نه...!

اينكه همش "نه" شد،من به دنبال دين "آري" هستم!

 كتابي براي "نخواندن"!

قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار من مي آيد؟

من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نيداي تويش چيست!

 تو مرتب مي چسبانيش بچشمت و به سينه ات و به پهلويت و به قنداق بچه ات و به بازو ي داداشت و به بالش مريضت. وقتي هم از خانه ات بيرون مي روي چند جمله از آن را به در خانه ات پف ميكني!

 من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا نيازي به پف نداشته باشد!

 نسخه هايي از آن را هم به گردن مريضت يا گاوت مي آويزي!

 من مي روم واكسن مي زنم و از دكتر متخصص نسخه ميگيرم!

 بنابراين به "قرآن تو" نيازي ندارم!

  از كتاب "پدر،مادر،ما متهميم"دكتر علي شريعتي

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 13:47 |
عكس
"گاهی اوقات در اوج خواستن نباید تمنا کرد!"

 

بوسه يعني حس طعم خوب عشق

 

طعم شيريني به رنگ سادگي

 

بوسه يعني آتش و گرماي تب

 

بوسه يعني وصل جانها از دو لب

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 13:39 |
تا آخرین نفس...
دور از منی تو را به خدا می سپارمت

عشقی مقدسی که به دل می نگارمت

 آوازه ای خوشی که سراپا صداقتی

تا آخرین نفس به خدا دوست دارمت

 ای ناجی دل و نفس و روح و جان من

هر قیمتی که قلب تو گوید بخواهمت

 از هرم عشق توست که من مست و سرخوشم

دلتنگم و ز آن به سینه می فشارمت

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 14:4 |
باز دوباره...
باز دوباره یادم اومد اون طلوع آشنایی

اون دقایق پریدن اون رسیدن اون رهایی

عشقتو بهونه کردی قلبمو دیوونه کردی

حالا من تو آسمونم بد جوری شدم هوایی

یه سالی میشه که دستام دیگه تنها نمیمونه

خیلی خوب بودی تو با من خیلی خوب بودی خدایی

چندباری ترسیده بودم از زمونه خوب میدونم

چندباری ترسیدم اما فهمیدم که با وفایی

وقتی هستی ام دلم تنگ میشه باز برات ستاره

حالا هم نیستی بیای پیشم بیا پیشم کجایی؟

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 10:5 |

Be quiet

hooosh..sh..sh

please be quiet I am thinking now

I am thinking about you

about myself

about my life that how much you are important for me

I am thinking that if you didn t come to my heart

if I didn t LOVE you

if you didn t LOVE me

if we didn t be happy when we were together

what happened?

I don t know and I ll not know

they aren t important

NOW

I LOVE YOU

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 9:16 |
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سرنوشت...

این سو دست ها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است؟

 تلخ یا شیرین؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگیمان؟

 چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود!!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد.

 چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی.

 این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم و آن سوی زندگی

 یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود!

 آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 8:57 |
عاشقانه ها...
Image and video hosting by TinyPic

از فردیت خود دست شستن با گوش دیگری شنیدن با چشم دیگری دیدن... معنا ی عشق همین است.

 Image and video hosting by TinyPic

لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ِ مستم باز می لرزد دلم ِ دستم باز گویی در هوای دیگری هستم های نخراش به غفلت گونه ام را تیغ! های نپریشی صفای زلفکم را ِدست ! آبرویم را نریزی ِ دل ! لحظه دیدار نزدیک است.

 Image and video hosting by TinyPic

نترس از اینکه عاشق می شوی با دل و جان عشق خشنود کننده ترین و زیبا ترین احساس دنیاست

Image and video hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 10:58 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Free Theme Blog

Theme & Template